داستانی درباره هیچی [ home I contact I rss I subscribe me ]
.:بخش اول:.
من
همان سربازم. سریازی در میانهی صفی که از هر کناره تا دور دستها ادامه
یافته است. دیگر همقطارانم نیز چون من سینههاشان را استوار و محکم راست
نگاه داشتهاند. سرها اندکی به بالا و صورتهامان نیز جُلوگاه ِ دشمن
فرضی را نشانه گرفته است. گاه با خود، با صدایی که فقط جنبش لبهامان خبر
از حضور ِ پنهانشان میدهند، زمزمه میکنیم: پس چرا ندای آتش را سَر
نمیدهند؟
فهمیدیم
انضباط حرف اول را میزند. و ندانستیم که آیا حرف ِ آخر را نیز میزند؟ به
همه پوتینهای یکسان پوشیدند. از حد ِ گروهی بیشتر است و برخی دیگر چون من
ناچارند از اینکه انگشتان پای را در خود بچرخانند تا قدری عقب تر بمانند.
این چرخش مرا به یاد صدفی ِ حلزونی میاندازد که کورمال راه میپیماید و
ما در آن نیز رشک بسیار میورزیم.
کسی تا به حال از اینها به آشکار با ما سخنی نگفته است. {با تاکید بخوانید}
نفسهایم را با کناریهایم هماهنگ میکنم و لبخندی از رضایت با ما همراه میشود. این نوعی سرگرمی رایج ست...
.:بخش دوم:.
در کنارم پیرمردی ایستادهست. او سالهاست که انتظار ِ فرمان آتش را میکشد. نفسهایش را به سختی با ما همآهنگ میکند و سرفههای دردناکش از روزهایی خبر میدهد که در کمین ِ شب لحظهشماری میکند. هنگام شب، همه ایستاده چشم برهم مینهند. نفسها از تکوتاب میافتد و دیگر مجالی برای همدردی دیرینهی یاران باقینمی گذارد.
احساس میکنم قدری گستاختر شدهام. چشمانم را همچنان باز نگاه میدارم. سرم را به آهستگی، طوری که کسی بویی نبرَد اندکی بالاتر میبرم و سلامی امیدوارانه و پرطراوت به همقطاران تازهام میکنم. اینان را از پیش میشناختم. اما تو می دانی، این خود تجربه ای دیگرست. اول بار سینهام را در دیدارشان چنان کوچک یافتم که یارای سکوتش نبود. سعیکردم تا کناریها را بیدار کنم و آسمانم را تکهتکه با آنان شریک شوم. اما کار سخت روزانه و انتظار زیر ِ تیغ ِ آفتاب، امان از هر سرباز پیردلی نیز میبُرد.
از
میان دوستان شب هنگامم، با کسی آشنایی قدیمی دارم. او افتان و خیزان ره به
زندگانی سپردهست. گاه از پرخوری به تنگ میآید و گاه روزهدار، گشاده
لنگمیخورد و خیرهخیره ما را تماشا میکند...
.:بخش سوم:.
در
این مدت از کسی صدایی برنیامدهست. گویی هیاهوی و غوغایی را از دیگری
پنهان میکنند. اما این سکوت ِ در سطح، مرا بیشتر میترساند. متوجه میشوم
کسی دیگر زمزمهی فرمان ِ آتش ندارد. همه نفسها را در خود حبس کردهاند و
حتا از این پیرمرد ِ رنجور سالهای دور نیز صدای خِسُ و خِس ِ پسماندگی ِ
از جمع نمیآید. ماهم (ماه ِ من) را تو بهتر دانی.
میخواهم
از تو سوالی بپرسم. از تو که در پَس ِ لحظههای پر بیم و هراسم جاخوردهای
و زیرکانه صدایم را افسون وجود خویش کردی. من نیز نفسم را در سینهام حبس
میکنم. همان سینهای که تا چندی پیش سپر ِ بلایی از پیش ناخوانده بود و
اکنون من نیز بوی ِ کناریها را می دهم.
تو کیستی؟...
.:بخش چهارم:.
-
من کیستم؟ هان!!؟...(صدایی مِنمِن کنان پاسخ میگوید) من..خُب من همینم
دیگر. (قدری تامل میکند و دوباره این بار محکم میگوید) این وجود از آن ِ
توست.
او
صدایی بس آشنا دارد. صدایی که تاکنون ساکت و اما نه گوشهگیر، صبورانه سرش
را به نشانهی همراهی تکان میداد. صدایی که از جهاتی به من متشابهست.
وقتی در او دقیقتر مینگرم طنین ِ گرم و فرحبخشی، آرامش لحظاتم میشود.
هم او را همدمی مییابم و هم، آنچنان جدایش از خود نمیدانم. گویی ما
پیوندی پنهانی و مرموز با یکدیگر داریم.
ساعتی
بیش از آشنایی ما نمیگذرد. از او دربارهی فرار پرسیدم و اکنون سکوتی
سنگین بین ما حکمرانی میکند. چهرهاش سخت در فکرست. من نمیدانم او در
فکر پرسشم تاب ِ سخن گفتن ندارد یا... . مژگانش بار ِغمی نمناک را به دوش میکشند.
قدری افروختهام. گویا اینجا هر کس از من بیشتر میداند...(ادامه دارد)
.:بخش پنجم:.
...یا که گمان میکند بیشتر میداند. تو میدانی... سختی من، از این نیست.88/08/06 |